چقدر جای آرامش خالیه تو لحظه هایی که آروم نمیگذرن...
برمیگردی پشت سرتو نگاه میکنی ...
راه طولانیه و تو هم واقعا خسته... درمونده ای و نمیدونی همین راهو برگردی یا ادامه بدی؟!
لعنت به اون لحظه...!!!
خیلی خست و داغونم...
دنبال ردپاهای اون دخترک نوعروسی میگردم که تمام این راه رو با اشتیاق دویده بود ...
هیچ اثری نیست که نیست...
شاید هم چشمای من کم سو شدن... نمیدونم!
احساس میکنم دیگه هیچ چیز نمیدونم.
که باید پوشانده شود
باد چه عاشقانه
جهنمی میشود...
نمیدونم چرا غریبی میکنم با وبلاگم...
انگار جوهر قلمم خشک شده... حال نوشتن ندارم:-(
خیانت
هرچه ها میکنم
گرم نمیشود خاطرم
بوی تعفن خيانت از دهانم میآید
هــــــــــا....
خاطر من و
خیال تو و
خیل خيانت ...!

مـــ‗__‗ـــدتی است دیگـــ‗__‗ـــر از ته دل نمی خـــ‗__‗ـــندم
فقط لـــ‗__‗ـــب هایم نقشـــ‗__‗ـــی به نام لبخـــ‗__‗ـــند
بـــ‗__‗ـــازی میـــ‗__‗ـــکند
تا کســـ‗__‗ـــی نفهـــ‗__‗ـــمد بـــ‗__‗ـــی تـــ‗__‗ـــو چه میگـــ‗__‗ـــذرد...
در گلوی زمین گیر کرده ام
قدری حرف می خواهم
و کمی آزادی!!!
دوباره سیب بچین حوا
من خسته ام
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند.

دلم حضور مردانه می خواهد
نه اینکه مرد باشد نه!!! مردانه باشد...
حرفش
قولش
فکرش
... نگاهش
قلبش و ...
آنقدر مردانه که بتوان تا
بینهایتِ دنیا به او اعتماد کرد
تکیه کرد...
دیگر آن دختر معصوم نیستم...
در پس نگاههاي مردان هرزه
كه به اندام من مينگرند
ديگر آن دختر معصوم نيستم...
ميانديشم كه چگونه
در عبور از متلكها و تبعيضها و تحقيرها، زن شدهام...
چه اهميتي دارد كه هرگز درآغوش مردي نخوابيده باشم؟
حكمهاي قاضيهاي امروز
اعدام،سنگسار
خفه كردن فريادهاي اعتراض
بكارتم را از من گرفته است....
از بالا به اين شهر بزرگ مينگرم
درخت، پرنده، گلهاي رنگارنگ نميبينم
زيبايي، عشق، بوسه نميبينم
از آن بالا، بالاتر از ابرها
كفشهاي سوراخ دخترک آدامس فروش را ميبينم
دختري به دار آويخته را ميبينم
زنان پيچيده در سياهي را ميبينم
آيا بدنهاي آنها متعلق به خودشان است؟!!!
نبودن هایت..
آنقدر زیاد شده اند..
که هر رهگذری را..
شبیه تو می بینم..
نمیدانم غریبه ها " تو " شده اند..
یا " تو ".
غریبه..!
صدای زندگی را میشنوم...
همه جا
فرا میخواند ما را...
تو را!
برای در آغوش کشیدن معشوقت...
و مرا!
برای در آغوش کشیدن زانوی غم!!!
این که میکشم
درد بی تو بودن نیست...
تاوان با تو بودن است...!

من زنم...
مـن زنـــم (!)
مـن در تـاریـخ ِ زن بـودن ِ خـود
فــروغ را دارم ...
هیـچکس مرا بـه مهمانی گنجشکهـا نبـُرد
هیـچکـس گنـاه ِ پـُر ز لذتـم
عاشقـانه هایـم
تنهاییـَم را درک نکرد ...
مـن زنـــم
و تا امـروز
به هـیچ داشتـه ی خـود
انقـدر
نبالیده ام ...

هرزه می نامی زنی را
که تار مویی از روسری بیرون روسری دارد
یا سیگاری به دست
یا دست عاشقی در دست...
ولی من!!!
هرزه تو را میخوانم...
که هر سخن بی اساسی
با ذهنت همبستر می شود
و افکاری چنین حرامزاده
در دامانت می پروراند
تن های هرزه را سنگسار می کنند
غافل از آنکه ...
شهر پر از فاحشه های مغزی است
و کسی نمی داند،
مغزهای هرزه ویرانگرترند
تا تن های هرزه...

خسته ام...
خسته ام...
از تمام نبودن های تو
از تمام سکوت های خودم
از زن بودنم
از مرد بودنت
خسته ام از تمام بودنم...

ای زن...
ای زن!!!
اين جهان پر از صداي پاي مردانیست...
که هم چنان که تو را مي بوسند
طناب دار تو را مي بافند...
... مردانی که صادقانه دروغ مي گويند...

زن که باشی
عاقبت یک جایی ، یک وقتی
به قول شازده کوچولو
دلت اهلیهِ یک نفر می شود !...
و دلت ،
برای نوازش هایش تنگ می شود ؛
حتی برای نوازش نکردنش !
تو می مانی و دلتنگی ها ،
تو می مانی و قلبی که لحظه های دیدار تند تر می تپد .
سراسیمه می شوی ،
بی دست و پا می شوی ،
دلتنگ می شوی ،
دلواپس می شوی ،
دلبسته می شوی ؛
و می فهمی ،
نمی شود "زن" بود و عاشق نبود ...

این روزها...
این روزها
کم توقع شده ام!
نه آغوشت را میخواهم
نه یک بوسه...
نه دیگر بودنت را...
همین که بیایی از کنارم رد شوی کافیست!
مرا به آرامش می رساند...
حتی اصطکاک سایه هایمان!!!
این روزها
دستم به نوشتن نمی رود
تقصیر من نیست...
مدادم شکسته!
دلم هم...
چه بگویم؟!!!
آن هم شکسته...

خوش به حالت فاحشه
از همان اول میدانی از تو چه میخواهند...
خوش به حالت
که کسی با عاشقانه هایش تو را خام نمی کند
خوش به حالت
که از همان اول میدانی آدمهای کنارت موقتی هستند
و با طلوع خورشیدی ترکت می کنند
خوش به حالت که انتظارشان را نمی کشی
و میدانی
شاید برای شب دیگرشان
فاحشه دیگری را در آغوش داشته باشند...
من فاحشه نبودم!!!
هیچ کدام از اینها را هم نمی دانستم
شاید برای همین است
که حالا معشوق من در آغوش تو میخوابد...

رو به راهم
رو به راهم...
رو به راه...
رو به راهی که تو رفتی...
برگرد
یادت را جا گذاشته ای!!!
نمیخواهم عمری به این امید باشم
که برای بردنش بازمی گردی!!!
خوشه های اشک...
بغض کرده ای
می دانم
طعم غصه های تو را چشیده ام
مرا به این میهمانی فرا نمی خوانی؟!!
بگذار تا با هم ضیافت تنهاییمان را به پا داریم
و برای هم
خوشه های اشکمان را دانه کنیم
شاید درد مشترک هزاران ساله مان
آنچنان مستمان کند
که از نو زاده شویم...
دلتنگم...
کاش بدانی پشت این چهره خندانم
چه غمی پنهان است!!!
عادت ندارم درد دلم را به همه کس بگویم..!!
پس خاکش میکنم زیر چهره خندانم...
تا همه فکر کنند..
نه دردی دارم و نه قلبی!
دلتنگتم!!!
مثل مادر بیسوادی
که دلش هوای بچه اش را کرده
ولی بلد نیست شماره اش را بگیرد...
این روزها حال و هوای عجیبی دارم...
تنهایم... و دلتنگ...
نبودنت...

نبودن تو ،
فقط نبودن تو نیست
نبودن خیلی چیزهاست...
کلاه روی سرمان نمی ایستد...
شعر نمی چسبد...
پول در جیبمان دوام نمی آورد،
نمک از نان رفته!!!
و خنکی از آب...
ما بی تو فقیر شده ایم
مادر...!!!
معصومانه ترین نگاه را در چشمان تو دیدم
و صادقانه ترین عشق را در وجودت...
مادرم جایت خالی... روزت مبارک!!!
یک تلنگر کافی است...
درد دارد وقتی...
همه چیز را میدانی و فکر میکنند نمیدانی...
و غصه میخوری که میدانی...
و میخندند که نمیدانی...
در من زنی است که دیگر،
مثل گذشته ها نخواهد دید...
نخواهد بود...
نخواهد خواست...
من زنم...
نازکتر از بلورم و نرمتر از حریر...
اگر هم قصد شکستنم را داری
سنگ بی انصافی است
یک تلنگر کافی است....

من زنم...
زنم ونبودنـت پیراهنم شده است...!






می نویسم به مناسبت….